|
مدتي بود كه سر به نوشته هام نزده بودم!
حتي واسه تايپ كردن پشت رايانه ام ننشسته بودم
همش ميگفتم بذار امتحانا تموم بشه !بعد!!
همش ميگفتم ماماني پس اين امتحاناي لعنتي كي تموم ميشه؟؟
ماماني ميگفت :"اين حرفا رو نزن دخترم!
وقتي تموم شد ميگي پس كي مهر ميشه؟؟
اصلا ماماني به نظرت ترم تابستانه بگيرم؟"
من هم طبق معمول براي اينكه حرف حرف خودم باشه گفتم :"نه!!
من ........بكنم اينا رو بگم!
به خدا خستم كردن!
تمومي ندارن كه ندارن!(آخه ملتفتين كه به خاطر انتخابات چندتاشو لغو كردن و كشيد تا 14تيرررررررررررررررررر)
از وقتي امتحانا شروع شده بودمن توي اتاق حبس شده بودم تا وقتي تموم شدن!(خوب معدل خوب خواستن اين دردسر ها رو هم داره ديگه!!)
بماند كه گاهي ماشينو بر ميداشتم وتنهايي ميرفتم بيرون ( آخه همش هم كه نميشه درس كه!!
آدم اگه آدم باشه به يه كم تفريح نياز داره )
ميرفتم لب زاينده رود و باهاش كلي حرف ميزدم
و درد دلشو گوش ميدادم
اونم بيچاره با زبون بي زبوني كلي باهام حرف ميزد
كلي هم واسش غصه ميخوردم
آخه طفلك ديگه نا نداره
لبهاش خشك خشك شده
خلاصه همه دلداريم ميدادن كه:" مريم گلي غصه نخور!!
تموم ميشه ميره پي كارش!
بعد هي يادش ميكني
ميگي كاش تموم نمي شد!"
اما من همچنان...!!
خلاصه امتحان آخر كه بود ماماني و بابايي رو باخودم بردم دانشگاه كه تنهايي حوصله ام سر نره
امنتحانو كه داديم( وچقدر هم خوب داديم )
توي راه برگشت
از بس ذوق زده شده بودم اينقدر سرعتم زياد بود و تو خيابون لايي كشيدم كه ماماني قلبش وايساد (بعدا كه خلافي ماشينو بگيرم بقيه اش هم معلوم ميشه )
بابايي چيزي نميگفت (چون تمام مسير رو خواب بود )
صداي موسيقي هم خيلي بلند نبودااااااااااااا ولي نميدونم چرا من صداي ماماني بيچاره رو نشنيده بودم!
آخه..
وقتي رسيدم ماماني گفت:"صدبار گفتم مريم جان نگهدار اينجا خريد دارم
اما مريم جان انگار گوش هاشوداده قرضي"
(اينو از بچه گي هر وقت كسي صدام ميكردن "مريم !" بعد من جواب نميدادم ميگفتن
بنده هاي خدا بايد حتما صدام ميكردن" مريم خانوم گل!"تا جوابشون رو بعد از 2ساعت ميدادم )
رسيديم خونه و...
داشتم درهاي ماشينو مي بستم كه يهو چشمم افتاد به كتابم كه توي ماشين جا مونده بود
دزد گير رو زدم و درهاي ماشين باز شد رفتم كتاب رو بيارم كه.....
كه بغض گلوم رو گرفت و احساس كردم بهتره همون جا توي ماشين بشينم
يه موزيك ملايم گذاشتم و همون جا نشستم و تا تونستم گريه كردم
ميدونيد به چي فكر ميكردم؟؟!!
به اينكه الان كه برم خونه ديگه امتحان ندارم!
ديگه توي اتاق حبس نيستم كه دلم واسه يه on trakeساده لك بزنه
دنبال يه فرصت كوچولو باشم كه توي آينه خودم رو نگاه كنم
ديگه نگران اين نيستم كه نكنه وقت كم بيارمو نرسم كتابمو تموم كنم
نكنه اين ترم معدلم اوني نشه كه انتظارشو دارم وهزارتا فكر ديگه.
بعد كه كلي سبك شدم
باز همون جا نشستم تا صورتم حالت عادي پيدا كنه
از ماشين كه پياده شدم و رفتم خونه
تا ماماني ديدم گفت:"كجا رفته بودي؟؟
باز لب زاينده رود؟؟
يا رفتي بنزين بزني؟؟"
بدون اينكه جوابشو بدم كفشامو در آوردمورفتم سمتش
دستم رو گذاشتم رو شونه هاشو گفتم:"ماماني!
كي مهر ميشه؟؟
اصلا ماماني به نظرت ترم تابستانه بگيرم؟"
ماماني رو ميگي!!
گفت :"مريم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  "
من هم!! 
آدميزاد كلا ذاتش اينه
دست خودش هم نيست
تا چيزي رو داره قدرش رو نميدونه
وقتي از دستش داد تازه ميفهمه كه...
بعدانوشت : راستش اولش جا داشت كه از دوست خوب .هميشگي و مهربانم تشكر كنم
چون هم خيلي واسم دعا كرد وهم دلداريم ميداد
اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است پس
دوست جونم يه دنيا ممنون بابت همه ی اونهایی که هم من میدونم و هم تو (بذار بقيه تو خماريش بمونن )
***************************************************
كوچه ها !
خونه ها !
تموم عاشقا رفتند از اينجا
يه غربت مونده
و من
تنهاي تنهام
يه غربت از جنس سفر
يه جاده ي تاريك ودور
مني كه پرسه ميزنم تو تاريكي به سوي نور
سرگردونم واي
سرگردونم
شب تو سكوت كوچه ها
به ساز دل زخمه زدم
با اينكه همراهي نبود
تا آخرين لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و
من از هواي عاشقي
نشد كه از اينجا برم
حتي واسه دقايقي
حتي واسه دقايقي
|